تبليغاتX
کانون عطر باران




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


کانون عطر باران

عطر بارا را تنفس کن بوی اوست...

همایش ورزشی یا تبلیغاتی

اولین مطلب اینکه همایش پیاده روی و کوهنوردی خانواده توسط اداره کل تربیت برگزار شد .

نکته جالب در این همایش این بود که برگزار کنندگان به طور عجیبی سر همه کلاه گذاشتند و از اعتبارات دولتی استفاده کردند تا خودی نشان دهند . البته نمی دانم این آقای تربیت بدنی چقدر از خودش راضی است که پشت سر هم برای خودش سخنرانی می گذارد .

و شاید اینکه من اشتباه می کنم ولی تا جائی که عقل من کار می کند همایش پیاده روی و کوهنوردی یعنی راه رفتن عده ای از یک مسیر مشخص و یا بالا رفتن از کوه به بهانه ورزش و نه ایستادن و نشستن عده ای و گوش دادن به سخنرانی آقای تربیت بدنی و آهنگ و از این جور چیزها .

پس بهتر است از این به بعد در تبلیغات بنویسیم مراسم جشن و پای کوبی و سخنرانی .

حداقل اینجوری روح ورزش را تخریب نکرده و سر ورزشکاران را کلاه نمی گذاریم .

ما که حالمان بد شد . بقیه حاضران را که به عشق ورزش آمده بودند را نمی دانم .

راستی آقای تربیت بدنی بد نیست فکری هم به حال بدمینتون بخت برگشته استان کنید تا حداقل این همه هزینه می کنیم یه نیمچه مقامی هم بیاوریم.

 

میری در راس شهرداری اراک

همین طور که حدس می زدیم کریمی شهردار اراک که محبوبیت مردمی هم پیدا کرده بود با این سمت به زور بعضی ها خداحافظی کرد .

و باز هم طبق پیش بینی ما میری به عنوان شهردار انتخاب شد .

البته دلایل موجود شهردار شدن میری را دور از باور می کرد اما از آنجا که روابط پشت پرده همیشه به روابط روی پرده می چربد اینجوری شد که می بینید.

حالا امیدواریم که موضوعات حوالی شهرداری به خیر این تمام شود . من که فکر نمی کنم.

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 19:4 توسط کامران شیرازی| |

سالهای گذشته نوشته های کوتاهی داشتم با نام خنده های سارا .

چند روز پیش که نشریات قدیمی ام را ورق می زدم چشمم به این نوشته ها افتاد گفتم بد نیست این نوشته ها را اینجا هم بگذارم . این هفته یکی از آنها را انتخاب کردم امیدوارم دوست داشته باشید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سارا دستهایش را دراز کرده بود . گوئی می خواست التماس کند .

سارا نگران به نظر می رسید . باد می آمد و موهای سارا تکان می خورد .

 سارا نتوانست طاقت بیاورد اولین قطره اشکش صورتش را خیس کرد .

موهای سارا رها شده بود و هر تارش یک نقطه از آسمان که دیگر سیاه شده بود را هدف گرفته بود.

سارا دیگر سارای سالهای خنده نبود .

گوئی سارا در خودش مرده بود .

باد می امد . پیراهن آبی سارا را تکان می داد و سارا هنوز دستهایش دراز بود.

روسری سارا از روی شانه اش قسمت باد شد و قطره های اشکش دیگر صورتش را کاملا خیس کرده بود.

پرسیدم چه چیزی تو را اینگونه در خود فرو برده است.

باد می آمد.

دستهای سپید سارا اشکهایش را پاک کرد . گفت یعنی تو نمی دانی .

چه سئوال بیجائی پرسیدم . خوب می دانستم سارا چرا به این روز افتاده است .

آسمان سیاه بود . نمی دانستم چه بگویم . اگر می گفتم سارا اشتباه کردم و نمی خواستم اینگونه شود مشکل حل نمی شد .

سارا نشست صدای حق حقش رای می شد شنید .

یادت هست سارا که گفتی بترس از روزی که دلم بشکند از دست تو .

وحالا دل سارا شکسته بود .

 سارا دیگر نمی خندید . بعید می دانستم دیگر خنده هایش راببینم .

حالا این من بودم که می ترسیدم از اینکه دل سارا شکسته شده بود . از اینکه سارا دیگر نمی خندید . از اینکه سارا گریه می کرد .

دفتر خاطرات را برداشتم آخرین صفحه از نوشته هایم را باز کردم در وسط های صفحه نوشته بودم پایان .

 خودکار را برداشتم روی پایان را سیاه کردم و نوشتم :

سلام سارا قرار است قصه ما دوباره شروع شود .

نمی دانم سارا خندید یانه .

باد می آمد سارا نشسته بود و من می ترسیدم.

 

 

چند بیت شعراز شعرهای شاعر عزیز آقای خوانساری اولین مدیر اجرائی کانون عطر باران و هم خانه ای دوران گذشته  ام که حالا با چاپ چنیدن کتاب یکی از شاعران توانمند کشور است .


چشم مرا بستند
در گیر و دار کشف رمز صبح
آزادی و من ، من و انسان
هر سه را بردند پوتین ها
یک ماه حتا نور را ...
تاریخ هم
در آن فضا فرسود
میدان آزادی زنی زیبا
میان دود و ماشین ها
سربازها هم عکس می گیرند
با این زن و میخوابند
اما اگر یک قدم بردارد او
له میشود زیر...
.
.
.
.
چشم مرا بستند
اما هي کبوترهاي آزادي

 

 

گفتی شتاب کن باید رفت .

کوله ات را بستی و بی آنکه منتظرم شوی پله های آسمان را دو تا یکی پیمودی.

گفتم این رسمش نیست . از کدام نکرده ات می گریزی .

فریاد زدی می آئی یانه ؟

گفتم این جواب من نیست . گفتی هنگامه جواب دادن نیست من تو هر دو مردودیم پس شتاب کن باید رفت .

نمی دانم این رزوها رسمها هم تعغیر کرده یا نه . اما آن روزها رسمش نبود که آدم سایه خودش را هم جا بگذارد.

ماندم تنها – مردود و قدمهایت را نگاه کردم که تورا میکشاندند تا به آرزوهایت برسانند .

ماندم. سالهاست که ماندم بی جواب در نقطه ای از زمین که آسمانش هم رنگ نداردو نگاه می کنم به آن تا بازگشتت را را نظاره کنم.

خنده دار است نه ؟

حال کوله بارم پر است از تنهائی از دوری و خاطرات سیاه و سفید .

دیگر باید شتاب کنم . پله های سست زمین آماده اند .

پائین سیاه است اما باید شتاب کنم

 دیگر اینجا جای ماندم نیست ....

 

راستی اسامی کسانی که برای سفر پائیزی تائید شدند را ببینید

مجتبی شکراله زاده- مسعود امیری – ایمان مرادی – مریم امیری – سپیده قاسمی – زهرا ابراهیمی – غزاله صادقی – نگار غضنفری – شیما صالحی – سحر کریمی- مژگان قاسمی – زهرا محمدی- پگاه رضائی – لیلا حسنی –نیره کاظمی  -میثم کارخانه

 

-چند هفته پیش مطلبی  در مورد افتتاح نشدن تقاطع غیر همسطح ابتدای خیابان جهاد نوشتیم در این مورد شورای اسلامی شهر اراک به همراه شهرداری در ایمیلی ضمن عذر خواهی از مردم اراک به ما گفت : انشاله به زودی شاهد افتتاح این طرح خواهیم بود .

به نظر می رسد جابجائی آقای شهردار و سر و صداهای شورای شهر در کله پا کردن شهردار قبلی بی تاثیر نبوده است .

البته رضایت مردم از شهردار قبلی اراک کاملا مشخص است ولی چرا برکنار شد مسئله ای است که ما نفهمیدیم . 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 5:7 توسط کامران شیرازی| |

من هنوز زنده ام
همین حوالی نزدیک باران نفس می کشم
و دلتنگیم را می نشانم بر چشمانم دوباره ...

تو که باشی دل من نمیگرد و غروب حتی اگر پاییزی هم باشد  قلبم را هدف نمی گیرد .

تو که باشی صدای قدمهایت , استواری دلم را هزار بار بیشتر می کند و چشمهایم از نگاه به خستگی های تنم خسته نمی شود

پاییز که می شود بیشتر به تو فکر می کنم به لحظه های نارنجی دوست داشتنی و به قرار های  کنار خیابان سرد.

تو که باشی شهر غم زده دلم رنگ عشق به خود میگرد. و لبخندهای شیرینیت را که به یاد می اورد تمام تنم می سوزد.

نگاه می کنم به دور دستها تا شاید امدنت را با دوباره نظاره کنم .

 اما افسوس که این راه دیگر تو را نشان من نخواهد داد.

نوشته هایت را که ورق می زنم زره امیدی به بودن پیدا می کنم ,

 سکوت می کنم و در سکوتی که با بغض همراه می شود می خوانم : سلام به تنها امید زنده بودنم :

شب که می شود به امید اینکه دوباره یاد من هستی در ذهن اشفته ام یادت را مرور می کنم شب هم که به این زودی ها صبح نمی شود و من می مانم و یادت تا صبح اما تو درخوابی و خواب می بینی که ارزوهایت همه به یقین تبدیل شده اند و افسوس که در خوابت آرزوی کوچکی هم نیستم .

 تو که باشی دستهانم جان می گیرد تا قلم  خسته ام را بر دارد تا از با تو بودن وبی تو بودن بنویسد که کاش ؛ بی ما بودی اما اینجا بودی .

 

سلام این هفته هم یه کم دیر شد ببخشید از همه کسانی که هر هفته با ما ارتباط دارند ممنونیم .

اما خبرها.

خبر اول :

با عرض شرمندگی لیست سفر پر شد پس دیگه به خودتون زحمت ندید چون جا نداریم . پس همه کسانی که ثبت نام کردند تماس بگیرند .

البته فکر کنم قرار شد این برنامه سمت اصفهان باشه.

خبردوم :

دیدید گفتم تقاطع ابتدای خیابان جهاد تو این هفته افتتاح نمی شه.

خبر سوم :

بازی پیروزی و استقلال هم که مساوی شد برای دوستانی که دسته جمعی رفتند استادیوم و به حرف من هم گوش ندادند و هرچه ما گفتیم گفتند مطمئنا این بازی دیگر مساوی نمی شود متاسفم

خبر چهارم:

اعضای محترمی که در کلاسهای خبرنگاری و طراحی شرکت کردید مدارکتون حاضره خوشحال باشید.

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 10:45 توسط کامران شیرازی| |

 بي شك مهمترين رويداد ورزشی هفته آینده بازی دربی بین دو تیم پرطرفدار پیروزی و استقلال تهران است.

از آنجائی که احتمالا طبق عادت چند سال گذشته بوی گند تساوی به مشام میرسد ما با بررسی دقیق به این نتیجه رسیدیم که برای بیشتر سرگرم کردن ما در نیم فصل اول یکی از تیم ها ببرد و در نیم فصل دوم یکی دیگر .

در این صورت ضمن اینکه موفق شده اند نتیجه تساوی را جور دیگر به ما بخورانند ما را گول مالی کرده اند.

اینجوری حداقل ما هم کمتر شک میکنیم .  و یک راه دیگر اینکه از هزینه ها کم کنیم و امتیازات را بین دو تیم تقسیم کنیم کسی هم صدایش در نمی آید قول می دهم.

در آخر هم چه حالی می دهد وقتی صد هزار نفر آویزان با دیدن نتیجه تساوی از استادیوم آزادی بیرون می زنند .

 

برای پائیز ...

 و

من دوباره زندگی خود را آغاز می کنم

پر باز می کنم

پرواز می کنم

پائیز فصل دلتنگی  - فصل غروب های غمگین فصل زردی ها-خش خشها فصل صدای جیغ زنگ مدرسه و زوزه باد

فصلی که در آن دل به راحتی افتادن برگی می گیرد و گاهی غم تمام وجودم را از خود می کند

اما پائیز هم زیبائی های خودش را دارد دلتگی اش – غروبش – غمش و... زیباست .

بارانهای پائیزی را نمی شود نادیده گرفت و عطر کوچه های خاکی باران خورده را.

من هم به همراه شما گوش خواهم داد به سمفونی باد و باران و خش خش برگ رعد برق آسمان –

پائیز زیبائی را برایتان آرزو می کنم.

خبرها

خبراول: جلسه شورای مرکزی هفته پیش برگزار شد در این جلسه همه اعضای شورای مرکزی حضور داشتند .

این جلسه در مورد برنامه های پائیز برگزار شد که مصوبات آن به شرح زیر است

1-برگزاری یک شب شعر

2- برگزاری یک سفر

3- برگزاری دو همایش کوهنوردی

خبر دوم  : شنیدیم  تقاطع غیر هم سطح ابتدای خیابان هپکو در هفته دفاع مقدس افتتاح می شود البته چند بحث مطرح است

اول اینکه کدام سالش هنوز مطرح نشده است

دوم اینکه آیا باز هم سر کاریم

و سوم این که در این شهرهرچه می خواهی وعده سر خرمن بدهید مطئنا کسی پیدا نمی شود بگوید چرا؟

خبر سوم:شهردار گفت بعد از تقاطع به فکر مترو برای شهر اراک هستیم در این قسمت هم چند بحث مطرح است

اول اینکه به شهرهای کم جمعیت مترو تعلق نمی گیرد پس شهروندان محترم همکاری کنند و هرچه سریعتر فکری به حال جمعیت شهرمان بنمایند در این طرح تعدد زوجات می تواند کمک بسزائی کند

و دوم اینکه مترو خیلی خوب می باشد زیرا می توان در آن قرار گذاشت و با کمترین هزینه و بدون خطر بازداشت و اینجور حرفها ساعت ها با فرد مورد علاقه تان صحبت کنید

سوم هم مترو مکان مناسبی برای ارسال بلوتوث می باشد

خبر آخر هم اینکه از امروز ثبت نام برای طرح گردشگری انجام می شود پس هرچه سریعتر تا ظرفیت تکمیل نشده ثبت نام کنید

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 2:18 توسط کامران شیرازی| |

سلام

شرمنده قرار بود جمعه ها خبرا رو ببینین

من این هفته مسافرت بودم انشالله سه شنبه کلی خبر براتون دارم

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 23:51 توسط کامران شیرازی| |

سلام دوستان عطر بارانی

این هفته شب بیست و یکم مراسم افطاری داریم هرکس دوست داره می تونه بیاد فقط باید ثبت نام کنید.یا از طریق اینترنت یا تماس با روابط عمومی .

راستی قرار شد جمعه ها وبلاگ رو به روز کنیم .

ایمیلاتون رو هم واسمون بزارید ( مهمه)

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 0:58 توسط کامران شیرازی| |

وقتی از قتل قناری گفتی

دل پر ریخته ام وحشت کرد.

این شعر هیچ ربطی به مطلبی که می خوام بگم نداره فقط واسه اینکه ازش خوشم می آومد نوشتمش.

قابل توجه کسائی که با ما نیومدند:

بالخره ما سفر رو برگزار گردیم خیلی هم خوش گذشت ( به کوری چشم بعضی ها که می گفتند نمی رید)

این رو گفتم که بدونید سر ما بره حرفمون دوتا نمی شه !!!

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 0:48 توسط کامران شیرازی| |

عرضم به حضورتون برسوند که ما داریم می ریم سفر

پس تا دیر نشده کسانی که از ما فرم عضویت دارند می تونند ثبت نام کنند خیلی وقت ندارید پس سریعتر خبر بدید .

راستی این آخرین سفر ما تو تابستون امساله

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 2:27 توسط کامران شیرازی| |

 شكست غرور

ما دو تن مغرور

 هر دو از هم دور

 وای در من تاب دوری نیست

 ای خیالت خاطر من را نوازش بار

بیش از این در من صبوری نیست

 بی تو من تنهای تنهایم

من به دیدار تو می آیم  

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:33 توسط کامران شیرازی| |

يك سيب سرخ

انسان، صداي تيشه و تُن هاي مختلف

يك سيب سرخ با نيوتن هاي مختلف

نبض بشر، تنفس مسموم سنگ ها

يك آسمان و جنگ اُزُن هاي مختلف

كم كم جهان به فاجعه تبديل مي شود

زير فشار جبري يون هاي مختلف

من فعل سادة «چه كنم» ، «نه نمي كنم»

تو مصدر «رسيدن» و بن هاي مختلف

نه زير بار منفي حرف تو مي روم

نه بار مثبت پروتن هاي مختلف 

حالا دوباره ذهن مرا مي زند به هم

زنگ در و… تو و… تلفن هاي مختلف

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:31 توسط کامران شیرازی| |


Design By : Night Skin